اونوقت اگه برگردی به قبل چی؟ چیا رو عوض می کنی؟ مثلا دبیرستانت که اونقدر ازش بدت میومد؟ یا حذف آدمای اشتباهی؟ یا مثلا چی؟

-نه.. نه بابا. چرا اونا تغییر کنن. همه ی اون چیزایی که به نظرم بد بودن باعث شدن که اتفاقای بعدی، قدمای بعدی رو سفت تر بردارم.

پس چی؟

- برمیگردم به تمام اون نقطه هایی که فکر می کردم تو جاهای مقدس و صحیحی وایسادم. اون نقاطی که بنظرم داشتم کار خوب میکردم، حرف خوب میزدم. برمیگردم و به همشون شک می کنم. به همشون.. به همشون. میتونی بفهمی؟

مثال بزن شاید بفهمم

-میدونی، برمیگردم به بلوچستان. به تک تک لحظات کلاسم. شک می کنم به اقتدارم. به محکم درس دادن ها و به اقتصاد و جامعه شناسی گفتنام. شک میکنم به لقمه لقمه غذاهایی که خوردم و نباید می خوردم. شک میکنم به واکنش خودم وقتی دانش آموز تو فاصله ی نیم متری در جواب سوالم چشماش پر اشک شد. به تمام چشم هایی که جلوی روم پر اشک شدن شک می کنم. به چشمایی که پر امید کردم شک می کنم. به سفت و سخت بودن های یه جا و مهربونی های جای دیگه شک میکنم. به نوع لباسا و راه رفتنم. نه که فقط شک کنم. از اول می سازمشون.

خب مگه نمیگی همه ی اشتباهای قدیم ت قدمای الانتو محکم تر کرد؟

- نه.. تو تموم اون اشتباها و زشتیای قبل تر، هیچ چشم اشکباری نیس. هیچ روی کم رو و تکیده ای نیس. هیچ دانش آموز نیمه سیر و گرسنه ای نیست.

حق داری. برای تمام شک نکردن هات غمگین باش