سقف ریخته
امروز رفتم خانه هنرمندان. سرمو اول الکی گرم مانیتور زمان نمایش فیلما کردم. راستیم می خواستم فیلم ببینم ولی خب دقیق می دونستم کیه زمان پخش. بعد ازین یهویی طورا از خانمی که زیر مانیتور بود پرسیدم خانم این ساختمون نمازخونه داره؟ میگه آره داره ولی سقفش ریخته! خیلی پاسخش عمیق و دو پهلو بود. از اون طرفم از صداقتش خندم گرفت. مثلا نگفت نه در دست تعمیره. یا اینکه نه فقط ساعت نماز بازه. راست گفت سقفش ریخته! خانه ی هنرمندان تازه! که انگار از ازل ستون ها و گچ کاریاش بوده و تا ابد هست. بهش نمیخوره. ولی حالا ریخته بود دیگه. میگم خانم پارک نمازخونه داره؟ میگه برو تماشاخانه ایرانشهر. رفتم
به آقاعه میگم آقا.. نمازخونه؟ میگه خانم بچه ها تو مسیرش دارن تمرین میکنن. میگم عه؟ باشه پس میرم. میگه وضو داری؟ گفتم نه حالا ی کاریش میکنم. اصن بهترم شد نرفتم. مسیرم اگه با مسیر بچه های تئاتر تلاقی پیدا می کرد بد میشد. ما همین جوریش دل باخته ی صحنه هستیم. حالا فکر کن می رفتیم تمرین،بعد شانس میزد تمرین ماتریوشکا، مونولوگ پارسای پیروزفر. اون وقت دیگه حالتی میشد که محراب به فریاد آید. درستم نبود. قسمت نبود اصن. ولی همین که سقفشون نریخته بود خیالم راحت شد. بهرحال بچه ها اونجا مونولوگ تمرین میکنن. زشته اگه سقفش ریخته باشه.