سقف ریخته

نه اینکه خیلی به چشم بیادا! ولی خب مجموعه ی کاملی بود. یعنی هیچی کم نداشت. همه چیم قاعده مند و مرتب. تمام این بوتیک ها با یه معماری خیلی اصولی و مدرن کنار هم قرار گرفته بودن. طراحی داخلی زیبا. اصن فقط پرسه زنی در پاساژهای عباس کاظمی به ذهنت میومد. یکم بعدتر رفتیم می پرسیم آقا ببخشید نمازخونه کجاست؟ طبقه همکف بودیم. میگه برید دو طبقه زیر همکف. رفتیم دیدیم عه. رفتیم منفی دو پارکینگ. خب شبیه جاییکه نمازخونه باید باشه نبود که. از یه آقای خدمه ی دیگه می پرسیم میگیم آقا ببخشید نمازخونه کجاست؟ آدرس دقیق دقیق میگه. با دستم نشون میده تازه. داشتیم میرفتیم اومد و تا انتها راهو همراهی کرد. حانیه کفری شده بود. هم از پیگیری آقاعه هم به خاطر جای نمازخونه. ته ته ارگ بود آخه. ینی نیسان آبیام اونجا پارک نمیکنن. حالا یکی نبود بگه این همه طبقه. این همه جا.  خوب بود ولی. تمییز بود. بوی پا که اصلا نمیومد. خیلیم بد نبود. تازه منبت کاریم داشت. شیشه های رنگی م کار شده بود.

امروز رفتم خانه هنرمندان. سرمو اول الکی گرم مانیتور زمان نمایش فیلما کردم. راستیم می خواستم فیلم ببینم ولی خب دقیق می دونستم کیه زمان پخش. بعد ازین یهویی طورا از خانمی که زیر مانیتور بود پرسیدم خانم این ساختمون نمازخونه داره؟ میگه آره داره ولی سقفش ریخته! خیلی پاسخش عمیق و دو پهلو بود. از اون طرفم از صداقتش خندم گرفت. مثلا نگفت نه در دست تعمیره. یا اینکه نه فقط ساعت نماز بازه. راست گفت سقفش ریخته! خانه ی هنرمندان تازه! که انگار از ازل ستون ها و گچ کاریاش بوده و تا ابد هست. بهش نمیخوره. ولی حالا ریخته بود دیگه. میگم خانم پارک نمازخونه داره؟ میگه برو تماشاخانه ایرانشهر. رفتم

به آقاعه میگم آقا.. نمازخونه؟ میگه خانم بچه ها تو مسیرش دارن تمرین میکنن. میگم عه؟ باشه پس میرم. میگه وضو داری؟ گفتم نه حالا ی کاریش میکنم. اصن بهترم شد نرفتم. مسیرم اگه با مسیر بچه های تئاتر تلاقی پیدا می کرد بد میشد. ما همین جوریش دل باخته ی صحنه هستیم. حالا فکر کن می رفتیم تمرین،بعد شانس میزد تمرین ماتریوشکا، مونولوگ پارسای پیروزفر. اون وقت دیگه حالتی میشد که محراب به فریاد آید. درستم نبود. قسمت نبود اصن. ولی همین که سقفشون نریخته بود خیالم راحت شد. بهرحال بچه ها اونجا مونولوگ تمرین میکنن. زشته اگه سقفش ریخته باشه.

 

بیا و ببین

امشب شکل همون شبها شدم.. سال نود و چهار. تابستون نود و چهار. همچین ساعت از یک و دو که می گذشت و همه می خوابیدن اون هدفون صورتیو میذاشتم و ماتیک سرخی که آرمیتا بهم داده بود رو میزدم و شب رو برای خودم می کردم. تنها و خوشحال. اون موقع هنوز آرمیتا بود و استفاده از اون ماتیک هنوز برام عادی بود. 

رفت تا همین امشب. دو سال گذشته. قد و قامت اون ماتیک همونه. نوعه. استفاده نکردم. کسیم که بهش دست میزد میگفتم میل خودته ولی این یادگاری آرمیتاست. و طرف با شرمندگی زمینش میذاشت.

بیا و ببین که بعد دو سال هدفون صورتی برگشته. ماتیک قرمز هم. بیا و ببین تازه پارسال هم گذشت. ببین سختی و رنج هر بار به یه شکلی میاد ولی ببین! میگذره. ببین وقتی که می گذره چقدر همه چیز عوض میشه.

بیا و ببین که شکوه آدمیت همینه. همین گذشتن و در عین حال نگذشتن. ببین که ماتیک قرمز همونه ولی حسش دیگه همون نیست. ببین که شادی آور بودنش هم بغض آوره. ببین که تابستون نود و پنج گذشت و تمام یادگاری هاش موندن و من خیلی عادی باهاش برخورد میکنم اما ببین که چقدر عادی الان با عادی نه ماه یا حتی یک سال پیش متفاوته. ببین که تو همین نقطه میشیم انسان.
ببین چقدر باشکوه میشیم طی زمان. ببین رنج هامون چطور شکل کلم قرمز جوشونده رنگ عوض میکنن. ببین چقدر دلمون میخواد خنده های امروزمون چاشنی غم و تجربه های فردا رو هر چه زودتر به خودش بگیره. ببین که ناشکر نیستیم از بارهستی. ببین که محکم وایسادیم و میدونیم پاییز تو راهه ولی ترس از سرما پشتمونو خم نمی کنه. محکم و تنها ایستادیم. دلمون خوشه به سخت و سفت تر شدن بعدش، به سر پایین آوردنش، به تلخ تر شدن خنده های بعد سرما...

ببین دیگه لعنتی