پیش نویس: چنانچه از دوستان دنیای حقیقی من هستید و خودم آدرس اینجا را به شما دادم، حتما عزیز کرده ام هستید و درخواست جدی دارم در حفظ کلمات این پست، سخت امین باشید.

******** ******** ********* *********

یک ماهی که گذشت، بیشتر از چند ده یک ماه تجربه نخستین کسب کردم. تجربه که... کار ممنوعه، انگار که ممنوعه یک دالانی باشد که وقتی در آن میفتی همین جور پیش می‌روی. البته بعضی هاشان هم اصلا ممنوعه نبودند. مثلا شروع روانکاوی. کاری ندارم

دو ساعت مدام رقصیدن در عروسی مختلط، کشیدن وید (علف)، نوشیدن شراب خانگی و پک زدن به قلیان، همه را در این یک ماه امتحان کردم. مسافر کشی برای اولین بار را هم در این یک ماه می‌گذارم. هیچ دوتای این ها در یک شب نبود. و راستش هیچ طمعی هم برای انجام هیچ کدامشان به این نزدیکی نداشتم. پیش آمدند. یکی عروسی کرد، یکی مهمانمان شد، یکی یک شیشه شراب کادو آورد و یکی هم برای سرمای برغان بود. کاری ندارم.

چیز خارق العاده ای که چه عرض کنم، متوسط هم از دل دودها و نوشیدنی در نیامد اما از آن رقصی میانه میدان هنوز سرخوشم. هنوز از یادآوری مسافرکشی در لشکری و تهرانسری که تا بحال برفش را ندیده بودم ذوق میکنم. شیشه پاک کن خراب و ماشین بخار کرده و این موفقیت. پول بدست آمده ش را جدا گذاشته م. خیلی غرور آفرین است. کاری ندارم.

امشب بعد از مدتها که در اینستاگرام فقط ویدئو میدیدم و مطالب کمتری می‌خواندم، با مسعود دیانی آشنا شدم. آخوند در رنج سرطان و شیمی درمانی. اکثر پست های پیج شلخته ش را خواندم. عکس ها لرزان و بی قاب و دردمند. مثل تن نویسنده ش. قبلا در ویلان نوشته بودم که «نوشتن زایل می‌کند» چیزهایی که بعد از خواندن دردهای دیانی بر قلبم نشست را اگر بنویسم یا حتی بگویم یحتمل زایل می‌شود. علی الحساب بگویم قدر زندگی را دانستن با دیدن رنج بقیه بسیار دور از اخلاق است. بقیه اسباب عبرت ما نیستند. حالا منبر نروم.

چند روز بیماری کشیدم. خوب که نه اما وقتی دیانی نوشته بود تنها لذت برایت همان ساعتی است که درد نمیکشی، تا حد زیادی متوجه حرفش شدم. آنقدر بی رمق خودم را دیدم که ميگویم حیف جوانی اگر من هم سرطان بگیرم و ذره ذره اب شوم و آب از آب شیرابه تکان نخورد و چیزهای دیگر. حسرت رفاقت و عاشقی و سفر و گشت و گذارم کمتر و کارهای اجتماعی نکرده قطعا بیشتر است. دیگر بالای منبرم چاره ای نیست. خدمتتان بگویم خود را مدیون این یکباره ها نکنید. چیز خاصی تهش نیست. همه ش تبلیغ بیخود است ولی شما یکبار انجامش بدهید. اما... چیزی که قرار است حسرتش را بخوریم خدا کند در حد یک جرعه، یک پک، یک بلیط سفر چند روزه،یک رقص، یک رانندگی و... باشد که در فرصت محدودمان تا اطلاع از مرگ بگنجد. ملغمه ای باقی نماند از بلوچستان تا شوش‌، از زنان تا نوزادان.

کاش یک پروژه را، محض رضای دل خودم، تمام تمام تمام کنم.