تو ادبیات خودمان، چیزی داریم تحت عنوان افسردگی های فصلی، افسردگی های یهویی، افسردگی های پی ام اس. غم و رنج و حال بدی که کمتر از احوال خوب هستند. خیلی کمتر. یعنی ما عموما خوبیم و این لعنتی ها می آیند وسط حال خوش ما. بعد ما تمام تلاش خود را برای از بین بردن این کوفتی ها به کار می گیریم. مثلا ورزش کردن برای از بین بردن حال بد فصلی، نوشیدن آب و آبمیوه ی تازه، معاشرت با دوستان، یوگا، عبادت، خاطره نوشتن. عموما هم موفق می‌شویم و قائله ختم به خیر می‌شود و ما خوب می‌شویم.

غافل از اینکه این غم ها، افسردگی ها، یاس ها، چه راه های پر فراز و نشیبی طی کرده اند، چه خون دلها خورده اند از میان تفکرات مثبت نگر، چه نه ها گفته اند به عیش و خوراکی و شهوت و شادی های ما تا خودشان را به خودآگاه لعنتی ما برسانند. شاید زیاد بوده اند. شاید هزار بوده اند و 5 از آنها موفق شده برسد به رخ سرخ و سفید ما و رخت غم بپوشاندمان. دهان این غم ها سرویس می‌شود تا ما ببینیم شان، عمیقا ناامید شویم از هستی و از آدم های حقیقتا به درد نخور و چهره ی واقعی بشریت تو صورت ما بخورد و اوقمان بگیرد از همه. کلی برنامه چیده اند، استراتژی داشته اند تا بیاید تو بغل ما کنار عیش ما و جای آن را تنگ کنند. 

اما ما هشیاریم. صد و یک راه برای خفه کردنشان در نطفه بلدیم، اسمش را می‌گذاریم پی ام اس، تحقیرش میکنیم. میگوییم بدبخت تو یک هورمون منحرفی. نمی‌دانیم چه کشیده تا به ما رسیده. هر بار چه کشیده تا به ما رسیده. بی جان است حالا. باید بپرورانیمش و به آن بپردازیم وگرنه می مرد. ما اما تمام توانمان را برای این سیاه کم جان می‌گذاریم و دو روزه دکش میکنیم فیها خالدون ناخودآگاه مان، آنجا که عرب نی می اندازد. دفن می‌شود لای خاطرات استپ هوایی با دوستان و پاستای امشب و مهمانی فردا و موفقیت شغلی این ماه و جواب دادن لیزر موهای زائد طی دو ماه آینده... 

طفلک ما پی ام اس نیس، افسردگی فصلی هم نیس. خدای سیاه است. باید به استقبال ش رفت، پرستیدش، عبادتش کرد. آی ای غم تلخ من.. بی پناه من.