سر سیمتری آیت

لبخند پیروزمندانه ای زدم. ازین خاطر که بین سه تا مسافر که همزمان توسط راننده برای سوار شدن به ماشین ش پذیرفته شدیم من تونستم صندلی جلو رو غصب کنم. کیفور بودم که راننده یه خانمه. نه به جهت امنیت تاکسی نه شب. بخاطر زن. دفعه ی دومی بود که سوار تاکسی که راننده ش خانمه شدم. اون دفعه هم جلو نشسته بودم ‌. اونقدر حرف زدم با خانمه و اونقدر حمایتش کردم جلوی مسافرای مختلفی که تو مسیر طولانی مون جابجا میشدن که احساس کردم جنبش زنان رو یه تنه سه ماه جلو انداختم. امشب اما. دهنم تلخ بود و نمی خواستم دهن باز کنم. تلخ اجرای تئاتری که ازش اومده بودم. تلخ سکوت. مسیر طولانی بود تصمیم گرفتم به اجرا فکر کنم. نتونستم. ذهنم صورت بندی نداشت و جز چندتا دیالوگ چیزی تو دستم نبود برای حلاجی. ذره ذره خورده شده بودم و الان یادم نمیومد چرا. مثل وقت هایی که از کسی ناراحتم، زمان گذشته من هنوز ناراحتم اما نمیدونم چرا. فقط میدونم که لورا رو میفهمم. آنه رو میفهمم. پیر رو می فهمم. رنج در زمان. رنج کشدار شدن و رنج ترس از تمام شدن. دو سر طیف رنج تو این تئاتر بود و من هر از هر دو می ترسیدم. دوازده سال و اون سه ماه. دوازده سال... پیاده شدن. خانم راننده میگه کرایه رو نمیدونم خودتون بگید چقدره. همه پیاده شدن. میگم خانم منو تا پایین تر از امامت میبری؟ کرایه شو فلان قدر میدم. میگه حالا اونقدر هم نمیشه. گفتم نه آخه شبه. شمام ک مسیرت نیست. مثل دربست میمونه. شاید خوشش اومد از این برخورد. بحث حجاب رو پیش کشید بلافاصله. بعد فساد. بعد گفت متاهلی؟ گفتم نه. گفت نامزد داری؟ گفتم نم... دوباره پرسید. گفتم نه. گفت نظرت درباره صیغه چیه. گفتم خوبه. چرا بد باشه. حرف زد. حرف زدم. به این فکر میکردم که چقدر باید جدی بحث کنم. به این فکر میکردم که از آنه چجوری شیفت کنم به صیغه. ولی خب نرسیده به مقصد بابا رو دیدم. گفتم من پیاده میشم. کرایه رو دادم. گفت زیاده. گفتم خانم. همه بهت کمتر دادن. الان شبه. شمام بیشتر بگیر. پیاده شدم. 

کاش کمتر میدادم ولی نمی گفتم بقیه همه کمتر بهت کرایه دادن. کاش نمی فهمید. راستی دنیل.. فراموش نکردمت. من رنج نگفتن و سکوت تو رو هم می فهمم

پیش از ابد

روی طناب، نه، روی نخ باریک بی اعتمادی و بی اعتباری نسبت به احوال جهان، کماکان میان عذاب کارهای وامانده ی این روزها که روزی انجامشان اصل و اساس بودند و حالا ویلان، بین صبح های سرمست و شکرگزار و شب های دلهره، میل مدام به ابدیت گم می شود، می گویی این قطعی ترین احساس، ایمان و تصمیم من است و شب فرانرسیده همه چیز گم می‌شود. به دنبال مأمنی ابدی و قلبی استوار و ایمانی مستحکم. 

حال که مومنم به این نتیجه ی تلخ، به ابدی نبودن، به اصل بی اعتباری، در لحظه ی احساسات ناب و حالت های مطمئن، صدایی از درون می گوید: «نه، این هم تمام می شود، چشم روی هم بگذاری شادی ت ناکامی میشود» و لحظه را زهر می کند. 

از خدا طلب می کنی، خدایا؛ ابدیتی، اعتباری، اعتمادی... پاسخ می دهد: محول الحول و الاحوال. هر سال و هر سال جوهر سال نو و دعای تحویل سالم آخرین فراز این دعا بود. حول حالنا الی احسن الحال. غرق این آرزو بودم و جمله ی قبلی همیشه گم می بود. اما... خود تویی. محول الاحوال تویی و بی اعتبار کننده تویی. تویی تا که پس بزنیم یقین را. تویی که ایمان بیاوریم به تو نه با استواری مدام، که با تزلزل هر لحظه. که اگر ایمان و احساس مدام بود، مومن بودن بی قواره ترین هنر آدمی بود و عاشق بودن روزمره ترین امور. محول الاحوال تویی که شاخه ی شکننده ی ظریف، ما باشیم در برابر ناایمن ها، که در همین ناایمنی ها فرو نیفتیم. که ایمان بیاوریم بله؛ این احساس و افکار ابدی نیست و من در همین حال قدم برمیدارم و مومنم به« آنچه را که تو برگزیده ای، من همان را انتخاب می‌کنم»

برای نور

 

ای نور بی کفایت

اکنون چه وقت عشوه گری بود؟

ما پرده را برای ستایش از تاریکی

باز کرده بودیم.

_شمس لنگرودی_