دلنوازان در رهند...

ساعت دیره.. خیلی دیر .قد ترم دانشگاهیم . قد تمام واحدهای ارتباطاتی که پاس کردم و در اصل نکردم. دیره قد خوندن کلی کتابی که باید می خوندم و میخواستم بخونم اما نخوندم. دیره قد تمام تلاش هایی که خواستم بشه ولی نشد. دیره قد تمام کارهای نافرجامی که برای این رشته و ژورنال و متن و مصاحبه کردم و کردیم اما هیچی نشد.

دیره و متن ترجمه های مصاحبه جلومه. باید ویرایش کنم. نمیدونم چرا فقط دارم نگاش می کنم. حس می کنم که خیلی دیره. باید لپ تاپو بست مثل تمام این هفت هشت ترمی که انگار بسته بود.

نه... نگاش میکنم نه بخاطر اینکه خسته ام و نه بخاطر اینکه همه چیز نافرجام بوده. نگاش میکنم چون باید به حافظه بسپارم که اگه دوییدن و نشد، اگه ما دوییدیم و ذره ای فقط شد، بچه هایی تازه دارن میان  که حتما براشون میشه. بچه هایی دارن میان که دلمون باهاشون قرصه. خیالمون جمعه که حال دانشجویی ارتباطاتی قراره خیلی خوب بشه. دیره ولی دلم روشنه . انگار میتونم بعد اندک ویرایشم لپ تاپو ببندم. حالا که شما می تونید، با خیال راحت بار سفر می بندم. بعد از هشت ترم...

#پندار

مرثیه

منتظرم برای شروع سوگواری. برای تخلیه ی این بغض. بلد نیستم چشمم به گوشی باشه و اشکام بچکه. بلد نیستم آه بکشم و سبک بشم. اینجا تخلیه شدن معنایی نداره بین تمییز کردن خونه و چیدمان پیش غذای شام مهمانای امشب. باید یک جایی برم برای هق هق.. مامن گریه های بلند دستشوییه. اونم نه بلند . مهار شده با دوتا دست که صورتت رو رو به کبودی میبره.
نزدیک دو ساله شرمگین عزاداری های عجیب غریبمم .. شیون شیوه ی گریه ی امروزی نیست. باید لبهاتو بهم فشار بدی و با گوشه ی یک دستمال تمییز اشکاتو پاک کنی. اما پس من چرا اینجوریم. اما نه... من داره یه چیزایی یادم میاد. گریه های زن ستبر ترک رو برای مرگ برادرش. روی صورتش نقش و نگار خالکوبی شده. دور سرشم پارچه بسته. بلند بلند مرثیه میخونه و به سینه میکوبه. بیشتر ازین که اشک بریزه مرثیه هاش رو فریاد میزنه. زبونش رو نمی فهمم ولی یه ربطی به من داره. این زن، عمه ی پدرم... جد من همین زنه. مایی که هنوز شهری نشدیم. هنوز عزاداری متمول بلد نیستیم. مانتو و شلوار و شال می پوشیم اما درونمون همون زن با نقش و نگار های خالکوبی شده ست. با یه زبون بیگانه که کسی عزاداریمونو نمی فهمه. ما باید درد رو داد بزنیم. درد از دست دادن دوست یا درد از دست رفتن قشنگ ترین جوونامون توی یه آتش سوزی.

 

تسکین درد ما که ریشه های غیر شهری داریم ممکن نیست مگر با حرف- با صدا.

بذارید داد بزنم